در هوای رو به سردی گداشته یزد، روی یکی از نیمکت های حیاط شام خوردیم و به پیشنهاد رضا وارد نمازخانه پایانه شدیم. انتهای سالن بخاری گازی روشن بود و دو نفر کنار ان چنبره زده بودند. کوله پشتی هایمان را کنار دیوار گذاشتیم. او به نماز ایستاد و من برای گرم شدن کنار بخاری رفتم. پسر جوانی با اندام نحیف و لباس محلی نازک و کاپشنی فرسوده به تن، کیفش را زیر سر گداشته و طاقباز دراز کشیده بود. نگاهم به عمق چشم های نگرانش افتاد. اشاره ای کرد، پرسیدم چه مصرف میکنی، با صدای ضعیفی پاسخ داد، کمی مکث کردم. پرسیدم اهل کجایی انقدر با ضعف و از ته جان سخن گفت که مجبور شد چندبار تکرار کند تا متوجه شوم. احساسی عجیب درونم را فراگرفت. به ذهنم رسید سالها هم کوی هم درس و هم پیاله بوده ایم. اینجا چه می کنی؟ پسته چینی. شام خورده ای. با سر پاسخ مثبت داد. دروغ می گفت. بلافاصله با همان صدای ضعیف گفت نه. چشمم به کتابی کنار دستش افتاد.چه می خوانی؟ شاپور غلامرضا. همانطور بدون تعییر حالت بدنش، بی تکلف کتاب را به دستم داد. کتاب بدون جلد بود و دو تکه. بخشی را باز کردم و ماجرای به قدرت رسیدن رضاشاه را دنبال کردم. اوضاع مردم و ممات ایرا در اواخر قرن اخیر. مردم پابرهنه، سربازان گرسنه، شاه فرانسه رفته، علمای مخالف جمهوری،... پس را نگاه کردم. به خواب رفته بود. من نیز دراز کشیدم، به فکر فرو رفتم....
چشم هایم را که باز کردم، هنوز خواب بود، کتاب را کنار دستش گذاشتم و چند تا بی میوه که همراه داشتم روی کتاب....
کنون که میدمد از بوستان نسیم بهشت