عيادت از حاج آقا رسول

دومين روز ماه رمضان سال نودوهفت خورشيدي

غروب جمعه به نيت عيادت از حاج آقا رسول از خانه حركت كردم. لحظات قبل از افطار بود كه با گذر از خيابان شلوغ كليشاد و تماشاي مردم در صف طولاني حليم بادمجان و نان بربري به خانه پدر رسيدم. مادر روي ايوان مشغول كباب جوجه بود. درست مقابل باغچه و گلخانه سرشار از شمعداني هاي قرمز و گلبهي و صورتي و ... با ديدن اين حال و هواي دم غروب، تازه شدم. پدر، همانجا روي ايوان، فرشي انداخت. سرسفره نشستيم و با صداي آسماني ربناي شجريان و اذان مست كننده موذن زاده افطار خورديم. من، نان ، پنير و سبزي...

به اتفاق پدر سوار ماشين شديم و كمي زردآلو خريديم. عبور از پس كوچه هاي كودكي،نوجواني و جواني. به منزل حاج آقارسول رسيدم. درزديم. صداي ضعيف زندايي به استقبال مان آمد. وارد شديم. خانه كوچك، پيرزن كوچك و آن بزرگ مرد. روي تخت دراز كشيده بود و پتويي به روي خود كشيده بود. پس از پدر سلام كردم. زندايي گفت كه بلندتر! صدايت را نميشنود. بالاي سرش رفتم. به محض ديدن صورتش اشك در چشمانم جاري شد و بغض گلويم را مي فشرد. خواستم خودم را معرفي كنم كه نامم را به زبان آورد. تاييد كردم و او چندبار گفت "به به" . چقدر بي معرفت و بي انديشه ام من. او در اين بيماري و كهولت مرا به ياد مي آورد و  مي شناسد و دوست دارد. با تقلاي تمام گريه ام را و بغضم را فروخوردم. دستش را گرفتم و پيشاني و گونه هايش را بوسيدم. چه رازي است در زيستن. روي صندلي كنارش نشستم و قاب عكس هاي بالاي سرش را نگاه كردم. پرتره هايش از جواني تا پيري. چه رازي است در زيستن. آن مرد با ابهت و شوكت، اكنون اينگونه نگاه بر سقف. قطره هاي اشك از گونه هايم جاري ميشد و من تلاش ميكردم مخفي شان كنم...

موقع خداحافظي باز دستش را فشردم. ازما خواست كه بيشتر پيشش بمانيم. نمانديم. دست هايش را بلند كرد و ما را به خداوندگار سپرد . چه رازي است در زيستن...

 

جهان منزل راحت اندیش نیست

ازل تا ابد، یکنفس بیش نیست

 

سراسر جهان گیرم از توست بس

چه میخواهی آخر از این یک نفس

 

فلک بین که با ما جفا میکند

چه ها کرده است و چه ها میکند

 

برآورد از خاک ما گرد و دود

چه میخواهد از ما سپهر کبود

 

نامه به ع ص ا

سلام. اميدوارم حالتان خوب باشد. اگر از احوالات اينجانب پُرسا باشيد، ملال هايي هست از جمله دوري شما! چندي است كه دستنوشته هايتان را پيگيرانه مي خوانم. بايست ابراز كنم كه عجيب خوب مي نويسيد. قلم توانايي داريد و البته نوك تيز!  و شما را جز اين انتظاري نيست و راست تر بگويم از اين بيش انتظارهايي هست. هشياري وجدان اجتماع را معهود قرارداده ايد كه مشكور است و دلپذيرتر، شعرگونه هايتان است كه اغلب بردل مي نشيند.

چندي پيش ديدمتان، قدم زنان به سوي خانه و مستغرق در بحر تفكر. باخود گفتم لابد دربند مطلبي هستيد سهمگين. در يك بازي ذهني تلاش كردم افكارتان را حدس بزنم و... ناكام ماندم.

باري، كمي از خود بگويم. هجوم انديشه ها همچون ديرباز مرا به اسارت گرفته اند. آنچنان كه در كوته عمر خويش دريافته ام، آدميان همه بر اين سياق نيستند. اغلب مشغولند بر معيشت و خفته اند در بستر لذت. و مرا اگرچه عقل، موهبت است اما زاينده ي درد هم.  همين.

مراد از رقم زدن اين سطور، آن است كه پيشنهادگونه اي پيشكش كنم. راستش را بخواهيد هنگام خواندن دستنوشته هايتان، اغلب مي انديشم كه قريحه تان را صرفا(يا عمدتا) به شمايل سياست مصروف نموده ايد. اين برداشت من است و شايد به راستي اينگونه نباشد چراكه من همين يك سكانس از زيستن شما را تماشا ميكنم و نه تمام قصه را. به هر روي، شايد خوبتر باشد كه بخشي از قدم و قلم را به بازنشر ديگر انديشه ها مختص كنيد كه بسي ژرف تر و سازنده تر و ماندگارتر باشد. سالها پيش شعري از سهراب را مي خواندم و بسيار بر آن توقف مي كردم:

من قطاری دیدم، روشنایی می برد.

من قطاری دیدم، فقه می برد و چه سنگین می رفت.

من قطاری دیدم، که سیاست می برد (و چه خالی می رفت).

من قطاری دیدم، تخم نیلوفر و آواز قناری می برد...

درهمين نزديكي بسيارند كساني كه طالب اند بر سوارشدن بر قطار روشنايي. و گريزان اند از سنگيني فقه و سبكي تحمل ناپذير بار سياست. و شما را كه شعله اي در دل داريد پسنديده است مسافران و مبارزان راه روشنايي را همراهي نماييد.

به اميد هم نشيني هاي روشنايي بخش.

اردي بهشت ابري سنه نود و هفت