اين روزها و اين شب ها دايم در تنش به سر مي برم. حسابي از زندگي سير و ناسيرم. باز هم سرگشتگي، باز هم تنهايي، باز هم بي دلي.
سخت تحت تاثير رويدادهاي اطرافم قرار گرفته ام. ازمحيط كار گرفته تا خانه شخصي ام. شخصي!
چه كنم كه خودم باشم. من همينم. همينم كه مي خواهمش. همينم كه دوستش دارم.
يك راهش نوشتن است. پدر مي گويد نوشتن است. مي داند كه من هم نوشتن را دوست دارم.
يك راهش خواندن است. همين عرفان و اديان خوب است. زحمت دارد. خرج دارد. نمي گذارد پولي و مالي بياندوزم. اما خوب است. پول مي خواهم؟ نمي خواهم اگر خودم نباشم.
يك راهش ورزش است. همين باشگاه نزديك خانه . چهارراه زنده جلفا. خوب است ديگر.
يك راهش موسيقي است. همين ضرب نزديك خانه. سه راه دقيقي. خوب است ديگر.
يك راهش دوره هاي جمعي است. همين سراي سعدي. خيلي خوب است ديگر.
يك راهش كار است. همين كارهاي درون و بيرون. كارهاي فرآيندي قشنگ است. نبرد است با طبيعت. لذت بخش است ديگر.
يك راهش سفر است. هرهفته. بي بهانه.
همه چيز خوب است جز اين موضوع كه روي اعصابم است. كاش تمام شود اين قصه ي س.