بهترین لحظه
امروز پس از سه روز رنج، دست پدر را در کلینیک کسری جراحی کردیم. او می گفت " بهترین لحظه زندگی ام زمانی بود که خسته بودم ، به خواب می رفتم و مادرم چادرش را روی من می انداخت.
امروز پس از سه روز رنج، دست پدر را در کلینیک کسری جراحی کردیم. او می گفت " بهترین لحظه زندگی ام زمانی بود که خسته بودم ، به خواب می رفتم و مادرم چادرش را روی من می انداخت.
بیش از آنکه ببینم، بشنوم یا بخوانم، نیاز دارم بنویسم. همه چیز را.
پس از سالها به تاخیر انداختن،در انتظار و انتظار و انتظار، بالاخره تصمیم گرفتم که لوزه ام را عمل کنم. انتظار سودی نداشت. هیچ اتفاقی نیافتاد جز اینکه پیرتر شدم. پس از عمل جراحی، 22 روز در منزل در حالت خلسه بودم. هفته اول را با سرم و مسکن و دردهای شبانه و بستنی و فرنی و اروین یالوم و کرسی و سکوت گذراندم. هفته دوم را در رنگ های درختان توتِ نشسته در حیاط، در جذبه پاییز و آفتاب تن نواز روزهای آن و در همکلامی با اسکار وایلد و تصویر دوریان گری او سیر کردم. و هفته سوم را با اندکیِ امید و بسیاریِّ حزن و بیم ادامه ی حیات، با مادام بوآری به سر آوردم و در ذهن فلوبر پرپر زدم. در این سه هفته، خویشان و دوستان و آشنایان تماس می گرفتند، سراغ می گرفتند، سر می زدند و اظهار لطف می کردند. من نیز لطف آنان را بین اندوه و شادی و سکون و حرکت خویش تقسیم می کردم.
هر سال در نخستین روز فصل پاییز، روز اول مهر، حزنی شگرف سراسر وجودم را فرا می گیرد. سال هاست که از مدرسه دور شده ام، اما هر بار با آمدن ماه مهر، شوق طواف در این کعبه کودکی و نوجوانی و جوانی، بر جانم هجوم می آورد. دوست دارم مدرسه را و درس را و کیف را و کتاب و قلم و دفتر را و آموزگار را و همشاگردی را و هر آنچه که متصل است به مدرسه را. مدرسه همواره چون معبدی برایم مقدس، پاک، اسرارآمیز، لطیف و سرشار از جذبه بوده است. این روزها دوست دارم در روز اول مهر؛ دست در دست پسرم و دخترم و همراه با روح کودکی ام، پیاده رو های شهر را بگذرم و در خلسه حیاط مدرسه ای در رویای فرو روم.
افسوس!
درس موسیقی مان تمام شده است. شجریان از اتاق پذیرایی به حیاط قدم می گذارد، آرام است و محجوب و کم صحبت. از او می پرسم که تمایل دارد او را به منزلش برسانم. نمی پذیرد. تنها درخواست نان می کند. دو عدد نان خانگی گرد بزرگ را برایش در بغچه ای می پیچیم. برادر نام هنری هومن را برای خود برگزیده است. من نیز بایست نامی بر خویشتن برنهم.
سوار می شوی، محزون و اندیشناک، همچون دیروزها
گویا من باید پیاده شوم
گفتی که می خواهی برگردی
گفتم که این اتوبوس به شهر می رود
دریافتم که تو قصد روستایمان را داری،
اما نام روستایمان را نیافتم
تنها بودی، همچون همیشه و خط برعکس را سوار شده بودی
گویا پیاده نمی شوم
و خط حزن را بر چهره تو دنبال می کنم
و حرف دلت را می خوانم، بی آنکه بگویی
" چقدر تنهایی و کاش این گونه نبود"
خواست خدا بود!؟
میوه اندوه را می خورم
به ایستگاهی می رسیم
یک بلیط قدیمی به سوی راننده می گیری
از همان ها که در راه دبیرستان همراه داشتم
نمی پذیرد...
نه پاییز و نه تا این شب از زمستان، برف که هیچ، قطره بارانی نیز نباریده است.
امروز همچون چشمان من، ابری بود، تیره و گرفته، پر از شوق سبز شدن، اما بارش ناممکن می نماید.
روز سه شنبه، ساعت نه و بیست دقیقه حرکت کردیم. همیشه در گذر از کاشان به تهران، حس می کردم بخش سنتی شهر قم در سمت راستمان است. اشتباه می کردم. به چپ پیچیدیم و پس از حدود پنج شش دقیقه کلینیک را یافتیم. خیلی زود رسیده بودیم. داروهای بیهوشی را گرفتیم. داروخانه چی مردی بود میان سال و بسیار مودب. از داروخانه که بیرون آمدیم، همچنان حدود یک ساعتی تا نوبت عمل فرصت داشتیم. از روبروی داروخانه، گنبدی لاجوردی پیدا بود. س پیشنهاد کرد به زیارت برویم. بعداز ظهر زمستان بود. نه سرد و نه گرم. آسمان آبی با لکه های ابر سپید. پذیرفتم، لااقل زمان در خود می پیچد و می گذرد. به محدوده آرامگاه که نزدیک شدیم، به تایید هر دو نفرمان، همان حال و هوای همه زیارتگاه ها را استشمام می کردیم. گونه ای بوی دلپذیر از صداقت و سنت که حتی در قونیه هم لمسش کرده بودیم.
س چادری از متصدیان گرفته و سر کرده بود. با اینکه رنگ چادر چندان صاف و سپید نبود، اما اضطراب او را کاسته و بر شکوهش افزوده بود. قرار شد وضو بگیریم و نماز و زیارت مختصری به جای آوریم. حوض بزرگ صحن زیارتگاه خشک بود و من همان قدر که عاشقم بر وضو در حوض ها و ایوان ها و جوی ها، متنفرم از وضو گرفتن در دستشویی های عمومی که جمله مردان آبچکان و جوراب در دست و با کفش تاشده کج و مج از کنار هم رد می شوند. وضو نگرفتم و تنها به شستن دست و روی و سعی در شستن ذهن آشفته بسنده کردم. وارد حرم شدم. همان ابتدای ورودی، حدود قبله را از نمازگزاری وام گرفتم و بر سنگ مرمر دو رکعتی گزاردم. آنچه س نجواکنان خواسته بود که از خدای بخواهم را خواستم. نه کم و نه زیاد. دعای دیگری نکردم. آرام و بدون نزدیک شدن به مقبره، خارج شدم و در انتظار س ماندم.
از نگهبانی که بیرون آمدیم، بساط بازار زائر بود و کفش و لباس و خنزر و پنزر. اصل زیارت و لذت آن و همه ثواب آن و تمام عشق آن و همه خاطرات آن، از آن همین بازارگردی است. زنی شکلات تقسیم می کرد.س یک دانه برایم برداشت. خودش نمی توانست چیزی بخورد. ناهار نخورده بودیم و من نایی در نی بدن نداشتم، به احترام س چیزی نخوردم تا پایان روز.
پشت به غروب با سایه های نسبتا بلند و با کمی شتاب حرکت می کردیم که س پیشنهاد کرد از بازار چیزی بخریم و ناگهان: برای بچه مان لباس... و پشیمان شد و در حال آرزومند و در حال نگران و در حال پر امید و در حال مغموم و در حال پر از بغض و در حال...
اصرار کردم که بخریم. یک دست لباس نوزادی زرد و سپید خریدیم و حرکت کردیم. در راه تمام صورتش از اشک خیس شد و صدایش لرزان بود. دستش را می فشردم و به سمت ماشین می رفتیم.
دو سایه به بلندای بخت، پشت به غروب، دست در دست، امیدوار به زیستن...
دقیقا ساعت نه و بیست دقیقه شب، به خانه بازگشتیم.
خواب می دیدم در مسجدی بی حد زیبا اما بدون سقف، که آسمان آبی از آن پدیدار بود ، روی صندلی کوچکی نشسته بودی و برای عده ای درس می گفتی. وضو گرفته بودم و دستم خیس بود؛ با دیدن من برخاستی و قامت تو از من بلند تر بود...
کافه ای مشرف بر چهار راه فلسطین .
یک لیوان چای سفارش داده ام، نوشیده ام و شاید برای نخستین بار بیش از ساعتی در چنین مکانهایی با صبوری نشسته ام.
از شیشه های پنجره وسیع کافه تمام جنب و جوش پایین پایم را رصد می کنم.
روز رو به اتمام است و همه چیز غریب و حیرت افزا.
افسوس که همیشه نمی توان در خانه ماند.
پاییز است. در آفاق و در انفس.
اتوبوسی می ایستد و نزدیک به بیست دانش آموز پسر پیاده می شوند.
مردی فیروزه ای پوش که ظاهرا آموزگارشان است، آنها را از عرض خیابان عبور می دهد.
مردم در زندگی غوطه ورند. بی هیچ دلیل.