تبليغاتX
خشت*همراه شو عزیز*خشت خشت*همراه شو عزیز*خشت/فتو خشت

جمعه 29 آبان1388
اسم ، فامیل
با خانواده (اسم،فامیل) بازی کردیم،!! به یاد بچگی!! خیلی حال داد!!

جای دو نفر خالی بود دوم دختر خاله اولی هم  هنوز اجازه ندارم .....!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در 1 قبل از ظهر توسط حمید.
Donbaleh Balatarin
دوشنبه 25 آبان1388
صبر
صبر صبر صبر!!!

فکر نمی کردم تا این حد کم بیارم 

صبر چقدر سخته?! 

هیچ وقت فکر نمی کردم بعد از تیک ساعت این قدر طول بکشه تا ساعت تاک بگه!!!!!!


+ نوشته شده در 0 قبل از ظهر توسط حمید.
Donbaleh Balatarin
یکشنبه 10 آبان1388
رفتم مشهد

پیر زن دهاتی بعد از شنیدن صدای هلیکوپتر ذوق زده شد و شروع کرد بالا و پایین پریدن، دست تکون دادن و جیغ کشیدن.

 صدای سلام هایی که تو اون شلوغی برای هلیکوپتر می فرستاد همه جای صحن شنیده میشد. بیشتر مردم بعد از حرکات پیر زن برای هلیکوپتر دست تکون دادن و بعضی ها هم جیغ میزدن. 

خیلی دوست داشتم من هم براش دست تکون بدم ولی از ترس اینکه آشنایی اونجا باشه فقط به مردم نگاه کردم و لبخند تلخ تمسخر آمیزی روی صورتم نشست.

از حرم که بیرون اومدم فقط به اون پیره زن و هلیکوپتر فکر میکردم؛ چی میشد منم براش دست تکون میدادم؟

آرزو دارم مثل قدیم ها با دیدن هلیکوپتر ذوق کنم جیغ بکشم بهش اشاره کنم و به همه بگم که من زودتر پیداش کردم اما...

اصلا فرق ما با بچه ها همینه بچه ها آرزوهاشون دست یافتنی نیست و هیچ کس نمیتونه به اون آرزو برسه مثل بال داشتن. اما ما آرزویی میکنیم که برای رسیدن بهش نباید کاری انجام بدیم، فقط باید خودمون باشیم، خودمون.


+ نوشته شده در 4 قبل از ظهر توسط حمید.
Donbaleh Balatarin
چهارشنبه 15 مهر1388
شکر

 

الهی ، گاهی ، نگاهی

شُکر

 

+ نوشته شده در 0 قبل از ظهر توسط حمید.
Donbaleh Balatarin
پنجشنبه 12 شهریور1388
چرندیات
يکشنبه - 1 شهريور 1388 - مصلي تهران - نمايشگاه بين المللي قرآن کريم

جاتون اينجا اصلا خالي نيست ! بقدري هوا گرمه که داريم شروشر عرق مي ريزيم (آقا) شب خوابيد و صبح بيدار شد تصميم گرفت امسال سال اصلاح الگوي مصرف باشه، اين بندگان (آقا) هم براي گوش دادن به حرف خداشون کولرها رو خاموش کردن و ما رو تو گرما گذاشتن البته دو سه باري که براي شکايت از گرما رفتيم اتاق مدير نمايشگاه چند دقيقه اي از کولر اتاق مدير استفاده کرديم انصافا اونجا جاي همتون خالي بود کولر، يخچال، تلفزيون و هر گونه امکانات ديگه که فکرشو ميکني اونجا بود (شرمنده مشتري اومد)
خوب کجا بوديم؟ آها اتاق مدير
اصلا ولش کن! آخر که کولرها رو روشن نميکنن ما چرا خودمون رو کوچيک کنيم؟
امروز روزنامه ايران توي نمايشگاه پر بود! براي تبليغات مجاني پخش ميکردن به هر نفر دو سه تا رسيد
(تا فردا خدا حافظ ادامش رو فردا مينويسم)


دوشنبه (فردا)- 2 شهريور 1388 - مصلي تهران - نمايشگاه بين المللي قرآن کريم


ديشب سوار يه تاکسي شدم توپ! طرف سن گربه نره رو داشت (حدود 50 سال از خدا بزرگتر) يه نوار گذاشته بود تپل نميدونم کي ميخوند از همين رپ هاي زيرزميني بود يارو از هر سه تا جمله چهارتا جملش مثل هم بود
( پس چرا نمياي خاستگاريم)
ميخاستم بگم درسته پير مردها هم دل دارن ولي صداشو کم کن مردم خوابن (ساعت دوازده و نيم بود) بقدري صدا بلند بود که بقول آخوندا (ماتهت) ماشين بالا پايين ميرفت.


تاریخ رو ولش کن -امروزه دیگه-من تو نمایشگاهم


جاتون خالی الان هلو از جلوم رد شد (وزیر بهداشت) به چشم برادری (البته از نوع قزوینی) هلوییه ها ( غلت کردم فکرشم که میکنم حالم بد میشه)

ادامه دارد؟....!؟!؟

+ نوشته شده در 3 قبل از ظهر توسط حمید.
Donbaleh Balatarin
جمعه 5 تیر1388

+ نوشته شده در 1 قبل از ظهر توسط حمید.
Donbaleh Balatarin