|
با گِل می نویسم از گِل می نویسم بر گِل می نویسم
|

پیر زن دهاتی بعد از شنیدن صدای هلیکوپتر ذوق زده شد و شروع کرد بالا و پایین پریدن، دست تکون دادن و جیغ کشیدن.
صدای سلام هایی که تو اون شلوغی برای هلیکوپتر می فرستاد همه جای صحن شنیده میشد. بیشتر مردم بعد از حرکات پیر زن برای هلیکوپتر دست تکون دادن و بعضی ها هم جیغ میزدن.
خیلی دوست داشتم من هم براش دست تکون بدم ولی از ترس اینکه آشنایی اونجا باشه فقط به مردم نگاه کردم و لبخند تلخ تمسخر آمیزی روی صورتم نشست.
از حرم که بیرون اومدم فقط به اون پیره زن و هلیکوپتر فکر میکردم؛ چی میشد منم براش دست تکون میدادم؟
آرزو دارم مثل قدیم ها با دیدن هلیکوپتر ذوق کنم جیغ بکشم بهش اشاره کنم و به همه بگم که من زودتر پیداش کردم اما...
اصلا فرق ما با بچه ها همینه بچه ها آرزوهاشون دست یافتنی نیست و هیچ کس نمیتونه به اون آرزو برسه مثل بال داشتن. اما ما آرزویی میکنیم که برای رسیدن بهش نباید کاری انجام بدیم، فقط باید خودمون باشیم، خودمون.