تبليغاتX
خشت
با گِل می نویسم از گِل می نویسم بر گِل می نویسم

دارم دیوانه میشم

  به جایی رسیدم که امروز که شب آخر تبلیغاته انتخاباتیه بچه های ستاد رو پیچوندم و اودم خونه ( رضا جان ببخشید که خالی بستم )

زده به سرم مثل این فیلمهای دره پیتی گفتم چند وقتی برم یه جایی گم و گور بشم ( رفتم، میخواستم یک سال بمونم ولی دو روز بیشتر طاقت نیاوردم )

تو دانشگاه استادها تا منو می بینن میگن: حمید چته؟ چی شده؟ 

به همه شون گفتم: هیچ چی ( اما با اون لحنی که من میگم....)

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 اردیبهشت1387ساعت 11 بعد از ظهر  توسط حمید  |