|
با گِل می نویسم از گِل می نویسم بر گِل می نویسم
|
دارم دیوانه میشم
به جایی رسیدم که امروز که شب آخر تبلیغاته انتخاباتیه بچه های ستاد رو پیچوندم و اودم خونه ( رضا جان ببخشید که خالی بستم )
زده به سرم مثل این فیلمهای دره پیتی گفتم چند وقتی برم یه جایی گم و گور بشم ( رفتم، میخواستم یک سال بمونم ولی دو روز بیشتر طاقت نیاوردم )
تو دانشگاه استادها تا منو می بینن میگن: حمید چته؟ چی شده؟
به همه شون گفتم: هیچ چی ( اما با اون لحنی که من میگم....)
ادامه دارد...